سه شرط اصلی برای شکل گرفتن خیزش آینده مردم ایران در حال به وجود آمدن است و اگر ملت ایران بیشتر همت کند و کشورهای جهان نیز دست یاری بدهند، این کابوس به زودی پایان خواهد یافت.
آنانی که از یک سال و اندی پیش به پیروزی رساندن محمود احمدی نژاد را به دقت طراحی کرده بودند، در یک ارزیابی قاطعانه شکست خوردند و آن این که این بار نیز مردم در برابر نتایج انتخابات تقلبی سر تسلیم فرود آورند – درست همان گونه که هاشمی رفسنجانی پس از انتخابات چهار سال پیش ریاست جمهوری، پس از کلاه گشادی که با اعلام پیروزی احمدی نژاد بر سرش رفته بود، گفت: «من شکایت خود را به پروردگار یکتا می برم، زیرا در کره زمین مرجعی وجود ندارد که به آن رسیدگی کند». تصورشان آن بود که در این انتخابات نیز، همانند چهار سال پیش که آن هنگام هم فرد نیمه ناشناسی را از صندوق بیرون کشیدند که کمتر کسی نام او را شنیده بود، موسوی و کروبی و رضائی هم یکی دو روزی اعتراض خواهند کرد و بالاخره لب فرو خواهند بست و غائله پایان خواهد یافت. فرضشان آن بود که میرحسین موسوی، مهره وفادار رژیم و آدم سر به راهی است که از رهبر حرف شنوی دارد و اعتراضی نخواهد کرد. محسن رضائی و مهدی کروبی نیز بخشی از نظام هستند و حتی اگر اعتراضی هم کنند، گوش شنوائی وجود نخواهد داشت و به زودی آرام خواهند گرفت. مناظره های تلویزیونی و افشاگری های تکان دهندۀ طرفین دعوا، قدری ورق ها را بر هم زد. مردم به اشتباه تصور کردند که این بار ممکن است انتخابات واقعی باشد. ولی هاشمی رفسنجانی بیش از پیش نگران بود. یک روز قبل از انتخابات برای رهبر نامه فرستاد و هشدار داد که می خواهند تقلب کنند و انتظار دارد او دستور دهد جلوی این کار را بگیرند. همه نظرسنجی های غیررسمی نشان می داد که بخشی بزرگی از رای دهندگان به میرحسین موسوی گرایش دارند. می گفتند آراء او قرار است دو برابر احمدی نژاد باشد. حتی اگر این چنین با دقت آنها اعلام پیروزی جعلی احمدی نژاد را تدارک دیده بودند، عاقلانه آن بود که انتخابات را به دور دوم بکشانند تا ظاهرا نشان دهند که عدالت رعایت شده و جعل و تحریف در ابعاد گسترده ای نبوده که این چنین خشم مردمان را برانگیزد. ولی آنان در اعلام پیروزی شتاب داشتند. می ترسیدند در فاصله بین دو دور انتخابات، مردم چنان برای پیروزی موسوی به هیجان آیند که کنترل اوضاع از دستشان خارج شود. بهتر دیدند در همان دور اول کلک قضیه را بکنند – و در واقع، در ساعت سوم پس از بستن حوزه ها، پیروزی ساختگی احمدی نژاد را اعلام کردند.ارزیابی آنها اشتباه درآمد: فاصله بین آراء احمدی و موسوی آنقدر زیاد و واضح و آشکار بود که همگان را به خشم آورد و موسوی که به خودش، همسرش و شخصیت سیاسی اش توهین شده بود، رهبری اعتراض ها را به عهده گرفت و دیدیم و شنیدیم که در این چهار هفته چه گذشت. امروز موسوی خاموش شده است. شاید به این نتیجه دردآور رسیده که دیگر کاری از دستش برنمی آید و ادامه اعتراض و به خیابان کشاندن مردم ممکن است جانش را به خطر اندازد. کروبی نیز مهر خموشی بر لب زده؛ محسن رضائی هم از همان روزهای نخست معلوم بود که به عنوان سیاهی لشگر به صحنه آمده و اصلا مرد میدان نیست.حالا موسوی می خواهد حزب برپا کند. برود، برپا کند! مگر کروبی با حزبی که برپا کرد، چه دسته گل به سر خود و یا دیگران زد؟ در حکومت ایران حزب یعنی چه؟ آرای مردم یعنی چه؟ یک ولی مطلقه فقیه وجود دارد که به جای همگان تصمیم می گیرد.به هرحال، موسوی و کروبی نمی دانستند که حتی اگر میدان را خالی کنند، مردم جای آنان را خواهند گرفت و پیکار را ادامه خواهند داد – زیرا حساب مردم ایران با رژیمی که سی سال است آنان را سرکوب می کند و نه تنها رای آنها را دزدیده، بلکه وطنشان را نیز از دستشان قبضه کرده، ماورای به ریاست رسیدن این یا آن، از میان سلطه گران کنونی و نظام آخوندی است.آنانی که در عملیات اعتراضی دهمین سالگرد خیزش دانشجوئی، روز پنجشنبه (پریروز) شرکت کردند، دیگر پیراهن سبز نپوشیده بودند و به سود میرحسین موسوی شعار نمی دادند. آنان "مرگ بر دیکتاتور" را فریاد می کردند که همه پیام آنان در همان شعار نهفته است – و مسلما منظور از دیکتاتور، احمدی نژاد و اطرافیانش نبودند، بلکه همه رژیم را منظور است.روزنامه "جروزالم پست"، که هفته پیش مصاحبه جامعی را با من در مورد آینده رویدادها در ایران منتشر کرد، در مقدمه آن نوشت که سه سال پیش، در مصاحبه دیگری با همان روزنامه، من گفته بودم: روزی که شهروندان ایرانی در کنار دانشجویان قرار گیرند و نوعی رهبری به وجود آید، آنگاه مردم به پا خواهند خاست و آینده رژیم به شدت به خطر خواهد افتاد.امروز آشکارا می بینیم که این شرائط در حال آماده شدن است. می بینیم که در دستگاه حاکمه شکافی به وجود آمده که پر شدنی نیست – و هر اندازه علی خامنه ای آن را "یک نزاع خانوادگی" بخواند، این نزاع فراتر از آن است که قابل حل باشد. خامنه ای علنا پشت سر یک جناح ایستاده و زیر پای جناح دیگر را به کلی خالی کرده است – و این در حالی که وظیفه سنتی رهبر ایجاد توازن بین دو جناح بوده است. امروز موسوی و کروبی و حتی محمد خاتمی احساس می کنند که اگر راه سکوت در پیش گیرند و تسلیم شوند، جناح احمدی نژاد نه تنها آنان را از صحنه سیاسی حذف می کند، بلکه جانشان هم در خطر خواهد بود. هاشمی رفسنجانی نیز همین احساس را دارد. خامنه ای همیشه کوشیده او را پائین نگاه دارد و رفسنجانی همیشه تلاش کرده خود را بالا برده، در ردیف رهبر قرار دهد. شاید هشت سالی که رفسنجانی بر سریر ریاست جمهوری تکیه داشت، سخت ترین دوران زندگی سیاسی رهبر بود: رفسنجانی، خامنه ای را کاملا در سایه گذاشته بود. این بار نیز گفته شد که رفسنجانی، موسوی و دیگران را علم کرده که احمدی نژاد را از گردونه خارج کنند. از دید خامنه ای، آن روباه پیر (هاشمی رفسنجانی) همانند یک مار زخمی خواهد کوشید در اولین فرصت نیش خود را بزند و زهر خویش را بریزد و باید او را کوتاه نگاه داشت. احمدی نژاد نیز کسی نیست که ذره ای ترحم و بخشایندگی و انصاف داشته باشد و اهل آشتی بوده، کنار آید. او تا روزی که هاشمی رفسنجانی را از میدان بدر نکند – و شاید هم بر ثروت او و خانواده اش چنگ نیاندازد – آرام نخواهد گرفت. سپاه پاسداران در گوشه کمین کرده و در انتظار روزی است که جدال بین روحانیون حکومتی باعث تضعیف آنان شود و سپاه بتواند همه پست های کلیدی را به دست آورد و با کمک دو سه تن از روحانیون تندرو و یا روحانی نمایان، قدرت را عملا در دست خود قبضه کند. اصولا این یکی از علل اصلی آوردن احمدی نژاد به روی صحنه و رساندن او به مقام ریاست جمهوری بود. سپاه پاسداران می خواهد قدرت را در ایران به دست گیرد و یکی دو آخوند وفادار به خویش را باقی گذارد و دیگران را به کنج خانه های خود در قم بفرستد که درآینده در سیاست دخالتی نکنند و موی دماغ فرماندهان زیاده خواه سپاه نشوند. شکاف بزرگ دیگر، بین مردم و دستگاه حاکمه است: به خوبی احساس می شود که ترس مردم ریخته و آنان آماده پیکار هستند و حتی حاضرند بهای آن را بپردازند. حاضرند به خیابان بیآیند، با نیروهای انتظامی و لباس شخصی ها و بسیجی ها و چماق بدستان و قداره بندان درگیر شوند و حتی قربانی بدهند و از حق خود نگذرند.بزرگترین درسی که مردم ایران از رویدادهای چهار هفته گذشته گرفتند – و این درست سرنوشت آینده آنان را رقم خواهد زد – آن است که با ماندن این رژیم، هیچ امیدی برای تغییر وجود ندارد و تنها راهکار، تغییر نظام است. مردم ایران هشت سال دوران هاشمی رفسنجانی را با عنوان دو جناح "اصولگرا" و "واقع گرا" سپری کردند و سودی عایدشان نشد. دوران هشت سال بعد، همراه با شعار "گفتگوی تمدنها" از سوی محمد خاتمی بود که عاقبت آن را نیز می دانیم.چهار سال احمدی نژاد حکومت کرد و بیشترین زیان ها را در مورد سیاست بین المللی، روابط منطقه ای، اوضاع اقتصادی و امور اجتماعی به ایران و مردمان آن وارد آورد و حالا هم هنوز از راه نرسیده و عرق نخشکانده، دوباره می گوید که "چون در مدیریت داخلی ایران پیروز و سربلند بوده ایم، اکنون باید مدیریت دنیا را به دست گیریم" !!!یعنی: آش همان آش و کاسه همان کاسه. مردم دیدند که حکومت گستاخانه رای آنان را می دزدد. هرگاه به شهروندان نیاز داشته باشد، آنان را "مردم همیشه در صحنه" می نامد و روزی که مردم موی دماغ رژیم شوند، آنان را "خس و خاشاک" و "اراذل و اوباش" نام می نهد و بعد خامنه ای با گستاخی ادعا می کند که "خارجیان، مردم ایران را اراذل نامیدند – و نه شخص بنده!!!" از یک سو می بینیم که مردم ترسشان ریخته است و از سوی دیگر احساس می کنیم که مردمان به این نتیجه تلخ رسیده اند که جز تغییر رژیم ، راه دیگری برای رسیدن به خاطرات های ملی خویش، در برابر خود نمی بینند. امروز، مردم آماده تر از هر زمان دیگر، حاضرند به خیابان بیایند و اعتراض خود را فریاد کنند. در این ارزیابی، ایرانیان برون مرزی را از یاد نبریم که همگی دست در دست یکدیگر، خرد و کلان، پیر و جوان، هنرمند و دانشجو، نویسنده و روزنامه نگار، در گردهم آئی های اعتراضی شرکت می جویند و می کوشند افکار عمومی کشورهائی را که در آنجا زندگی می کنند، و دیدگاههای سران آن کشورها را به سوی خواسته ها و انتظارات ملت ایران بکشانند.اینها دقیقا همان مشخصاتی است که برای به ثمر رساندن تلاش مردمی ایرانیان مورد نیاز می باشد: آمادگی مردم، کنارگذاشتن اختلافات، شکاف در دستگاه حکومتی، علنی شدن نزاع و رقابت بین جناح های حکومتی، همآهنگی و همگامی نیروهای برون مرز با درون مرز – تحریم بین المللی و نکوهش جهانی و امور دیگر.در صحنه سیاست بین المللی نیز به عیان می بینیم که چگونه رژیم ایران باقیمانده اعتبار خود را از دست داده و می دهد: بریتانیا اموال آن را مصادره می کند، کشورهای "جی- هشت" علیه رژیم بیانیه می دهند و آن را نکوهش می کنند، دوباره در مورد برنامه های اتمی ایران ضرب الاجل می گذارند، سفیران ایران را احضار می کنند، هشدار می دهند که سفیران خود را ممکن است از ایران فرا خوانند و ستمکاری رژیم ایران علیه شهروندان را محکوم می دانند.شرائط آماده شده و روندی آغاز گردیده که معلوم نیست تا چه هنگام به درازا بکشد – ولی ایرانیان سخن حکیمانه ای دارند که می گوید: "دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد"!
نوشتۀ: منشه امیر – اورشلیم 20 تیرماه 1388 – 11 ژوئیه 2009برگرفته از: رادیو صدای اسرائیل