دلم میخواست در بازگشت از سفر اخیرم از اسرائیل، آلبومی از عکسهائی را که از گوشه و کنار این کشور گرفته ام به عنوان «ره آورد» برای دوستان ایرانیم که از اسرائیل تنها بد شنیده اند و تصویر بسیار نادرستی از این کشور دارند تهیه و منتشر کنم.
اسرائیل کشور شگفت انگیزی است که در بسیاری از امور به پیشرفتهای باور نکردنی رسیده و ای کاش کشورهای عرب و حکومت اسلامی ایران به این واقعیت پی می بردند و چشم عقل می گشودند و شیوه رفتار خود را نسبت به اسرائیل تغییر می دادند.
در این یادداشت کوتاه، به شماری از خاطرات خود از آخرین سفری که به اسرائیل داشتم اشاره می کنم:
آن چه مرا در خیابان «بن یهودا» (در مرکز اورشلیم) متعجب کرد و به تحسین واداشت، تعداد «نوازندگان دوره گرد» بود. در گوشه ای مردی میانسال با مضراب ماندولین مینوازد و در گوشه دیگر خانمی به همراهی یک نوازنده در حالیکه خود چنگ ابتدائی اش را نوازش میدهد آواز میخواند. ویلونیستی که کامپانلا اثر پاگانینی را می نوازد؛ حتما˝ روزی در یکی از ارکستر سمفونیک های معروف اتحاد جماهیر شوروی نوازنده بوده است!
گرچه وجود این همه ملاهای ریشو در اورشلیم دلم را گرفت و مرا به یاد آخوندهای ایرانمان انداخت، ولی چند ریشوی مذهبی که یکی ویلن، دیگری کلارینت و سومی ضرب میزدند، از نظر من آبروی آنها را خریدند؛ چرا که آن باورمندان دینی با آهنگهای شاد و دل نشینشان چنان وجدی آفریده بودند که اغلب زن و مرد توقف کرده، گاهی با حرکات سر و یا دست و پا با آنان همراهی میکردند.
در کافه رستوران ریمون نشسته بودم (که چند سال پیش توسط بمب منفجره ای به صورت یک انسان بی روح، تبدیل به کشتارگاه یک گروه جوان اسرائیلی گردید که برای صرف یک بستنی یا چای دور هم جمع شده بودند) و از گذشته و آینده با دوست عزیز دیرینه ام «ز» سخن میگفتم، که صدای آژیر گوشمان را خراش داد؛ ساعتی بعد شنیدم که در خیابان مجاور، بی وجدانی دیگر تراکتوری را که بر آن سوار بوده، به طرف مردم بیگناه به حرکت درآورده، شش نفر را کشته و 40 نفر را هم زخمی کرده است.
فردای آن روز در جراید عکس کودک خردسالی را دیدم که مادرش لحظه ای پیش از له شدن در زیر چرخهای تراکتور، توانسته بود او را از آغوش خود جدا کرده، از پنجره اتومبیل به بیرون پرتاب کند - تا اقلا˝ او از مرگ نجات یابد.
همان روزنامه نوشته بود که خانواده آن قاتل عرب در آن شب، این جنایت را جشن گرفته و نقل و نبات پخش کرده و به پایکوبی پرداخته بودند؛ چرا که مرگ پدر این خانواده، هلاکت چند یهودی را همراه داشته است!
«رقص مردگان» اثر هانری کازایس به یادم آمد که در سال 1874 «سن سانس» آن را به صورت موسیقی درآورده است. در این «پوئم» (سرود) سمفونیک، «سن سانس» آهنگساز فرانسوی با نوای ویلن برخاستن مرده ای را مجسم میکند که نیمه شب از قبر خارج می شود و سپس مردگان دیگر یکی پس از دیگری از گور بیرون آمده، با هم شروع برقص میکنند: رقص مردگان!
با خود گفتم پنداری روح و روان این بینوایان نیز گاهگاه از قعر قبرهای جهل و تعصب بیرون آمده عده ای را به هلاکت می رسانند و سپس به رقص و پایکوبی می پردازند و دوباره به گورهای خود باز می گردند؛ آری رقص اموات... و دلم به حال آنان سوخت.
برای چند لحظه ناخودآگاه فیلسوف شدم، به هستی و نیستی، زندگی و مرگ، به بود و نبود فکر کردم. به معمای بقاء و پایداری قوم یهود در کشاکش زمان اندیشیدم که از 2600 سال پیش تا کنون هدف جور و ستم واقع شده و با این همه، هنوز سربلند و پابرجاست.
سفر روز بعد در ناحیه دریای نمک برای شرکت در جشن بت میتصوای «لورن» زیبا، حلال این معما شد.
درست خواندید نوشتم «دریای نمک».
آیا تاکنون از خود پرسیده اید چگونه است که در اغلب زبانها به این دریای فاقد ماهی و هر یا جاندار دیگر میگویند «دریای مرده»؟
ایتالیایی Il Maré Morto
انگلیسی Dead Sea
فرانسه La Mer Morte
آلمانی Das Totes Meer
عربی «البحر المیت»
روسی Mürtude More
گویا ایرانیان نخواسته اند از واژه فارسی استفاده کنند لذا «ال» عربی را حذف کرده آنرا بحر میت میخوانند. تنها یهودیانند که آنرا «دریای نمک» مینامند... نمک، مظهر زندگی!
خونی که در رگهای ما و سایر جانوران خون گرم و حتی خون سرد جریان داد، بدون نمک سمّی مهلک و کشنده خواهد شد و اگر از غلظت نمک در آب دریاها و اقیانوسها کم شود، بیش از نیمی از جانداران آن نابود خواهند شد. مگر در فارسی خودمان به دختر شیرین و جذاب نم یگویند «چقدر با نمک است»؟ یا «چقدر ملیح است»؟ (ملیح در زبان عربی یعنی نمک دار – و به نمک "ملح" می گویند).
بعضی از مفسران تورات میگویند: علت این که همسر "لوط" برادرزاده حضرت ابراهیم پس از نگاه کردن به پشت سر خود تبدیل به نمک شد، نه تبدیل به سنگ خارا یا مرمر و یا هر گونه ماده دیگری، این است که هنگامی که لوط برای میهمانان دعوت نشده، علاوه بر غذا از همسرش نمک خواست، او تغیّر و اخم کرد که به اصطلاح میهمان نوازی هم حدّی دارد! غذا دادن به آنان آری، ولی دیگر نمک که یک مائده گران قیمت و به اصطلاح لوکس و اشرافی است چرا؟ این برای میهمانان ناخوانده زیادیست!
خداوند از او دلگیر شده، هنگام تنبیه بخاطر آن «نامهربانی»، خود او را مبدل به نمک می کند!
خواهید گفت این افسانه است؛ قبول دارم. ولی افسانه ها همه شامل معانی پنهان هستند که از یک واقعیت بسیار دور سرچشمه میگیرند.
آیا میدانید لغت دسمتزد Salaire به زبان فرانسه از ریشه Sel به معنای نمک از لاتین مشتق شده است، زیرا رومیان به کارگرانشان برحسب مقدار کارشان پولی میدادند که بتوانند با آن نمک بخرند! آری، نه طلا یا نقره، نه فرش یا سرویس چینی! بلکه نمک، چون این ماده به غذای آنان طعمی گوارا میداده است. (باور ندارید دو روز متوالی نمک را از تمام غذاها و حتی نان خود حذف کنید).
میگویند لغت Soldier بمعنی سرباز بزبان انگلیسی نیز از همین ریشه مشتق شده است. ولی در این مورد من اطلاعاتی ندارم!
باری، یهودیان این «دریای مرده» را که پست ترین نقطه کره زمین است (417 متر زیر سطح دریا)، «دریای نمک» خوانده و از آن یک مرکز تحقیقات و پژوهشهای علمی ساخته اند و از هر جزء از اجزایش برای جان دادن به استخوانهای فرسوده انسانهای مریض و معالجۀ بسیاری از بیماریهای پوستی استفاده میکنند.
شاید برخی به کار نبردن واژه «دریای مرده» را ترس از مرگ یا انکار آن در فرهنگ یهود بدانند؛ ولی این طور نیست؛ چون حرمت مرده در کمتر فرهنگی به این سان مراعات میشود. در کشور اسرائیل برای بازگردانیدن جسد یک سرباز مرده، ده ها و یا گاهی صدها سرباز اسیر و زندانی زنده را به دشمنان پس میدهند.
ولی در حقیقت آن چه برای یهودیان ارجحیت دارد زندگی است؛ زندگی برایشان آنقدر مهم است که برای حفظ آن بزرگترین فرمان تورات یعنی احترام به روز شنبه را نیز حق دارند نادیده بگیرند!
گوئی یهودیان این ضرب المثل زیبای عربی را از آن خود کرده اند که میگوید: چنان زندگی کن که گوئی تا ابد زنده هستی و چنان برای مرگ خود را آماده کن که گوئی امروز آخرین روز حیات تو است!

تصاویری از خیابان مرکزی اورشلیم که ویژه عبور پیاده، و محل گردشگری شهروندان است
در ایستگاه اتوبوس اورشلیم، در میان مسافران، دو دختر جوان عرب با لباس محلی و مخصوص خودشان را می بینم و ناگاه گوئی در مقابل یکی از زیباترین تابلوهای «رامبراند» قرار گرفته ام. لبخندی بر لبانم نقش می بندد، روی لباس عربی این خانم چند قلب کوچک نقش شده و واژه Love روی آنها بچشم میخورد.
مژده ای دل که مسیحا نفسـی می آید
که زانفاس خوشش بوی کسی می آید!
شوق و وجدی گرم و آرام بخش تمام وجودم را فرا میگیرد و سرلوحه بخش چهارم از نوشته نویسنده فاضل و فرزانه ایرانی دکتر خلیل طاهرزاده «درآمدی بر اندیشه هستی و نیستی» در مغزم نقش می بندد:
استاد کائنـات که این کارخانـه ساخت
مقصود عشق بود، جهان را بهانه ساخت!
نگارش: دکتر عزیزالله سلیم پور
(روانپزشک) – نیس، فرانسه
