همـدمی
   
 
صفحه نخست     پیامهای کاربران     گزارش یکی از کاربران "همدمی" از تظاهرات میدان تجریش

پیام جوان 18 ساله: «ماموران به ما حمله می بردند و
ما فریاد می زدیم میمیریم، کشورمون را پس میگیریم»

1 ژوئیه 2009

 

  
  

 

حدودا ساعت ۶:۱۵ بود که از پل پارک وی با تاکسی به سوی میدان تجریش در حرکت بودم.. در زیر پل پارک وی نیرو های ضد شورش قدم به قدم ایستاده بودند. قیافه هایشان اصلا به ایرانی ها نمی خورد و به احتمال خیلی خیلی زیاد عرب لبنانی بودند.
کمی بالاتر از پل پارک وی هر دو طرف خیابان در پیاده رو تعدادی زیادی از مردم دست همدیگر را گرفته بودند و داشتند راه پیمایی می کردند.
از تاکسی پیاده شدم و پیش مردم رفتم.
از همه قشرها و سن ها مردم آمده بودند.
اکثریت مردم ماسک یا عینک زده بودند که توسط اوباش لباس شخصی شناسایی نشوند. خود من هم ماسک زده بودم و هم عینک.
تعداد مردم دقیقه به دقیقه در ۲ طرف خیابان بیشتر میشد.
من با صدای بلند فریاد زدم چند بار " ما هستیم ما هستیم" بعد از من چندین نفر دیگر هم گفتند "ما هستیم".
یک دفعه ماشین ها شروع به بوق زدن کردند برای حمایت از ماها که توی پیاده رو ها بودیم.
ماها هممون دستامون را با علامت پیروزی بالا آوردیم و به سوی ماشین ها گرفتیم.
جوجه بسیجی ها قدم به قدم با باتوم و کلاه و محافظ ضد شورش ها ایستاده بودند.
اکثرشان هم لباس پلنگی پوشیده بودند.
جرات نمی کردند بیایند جلو چون تعداد مردم خیلی زیاد بود.
لباس شخصی های کثافت هم سر کوچه ها ایستاده بودند.
من در میان مردم از کسانی که ماسک یا عینک نزده بودند خواهش می کردم که حتما یا ماسک یا عینک بزنید که لباس شخصی های کثافت نتوانند از ما فیلم بگیرند و مارو شناسایی کنند.
کسانی که ماسک و عینک نداشتند، بهشان کاغذ یا روزنامه می دادم که جلوی صورتشان نگاه دارند تا شناسایی نشوند.
نیروی انتظامی گوشه خیابان ایستاده بود و با مردم هیچ کاری نداشت.
زمانی که به نیروی انتظامی رسیدیم، بهشان گفتم "شما هم هستید"؟
آن مامور نیروی انتظامی گفت: "آره ما هم با مردمیم".
مردم شروع کردند به دست زدن و هورا کشیدن.
من با صدای بلند فریاد زدم: "نیروی انتظامی برادر مردم است".
کمی بالاتر یک دفعه ضد شورش ها و اوباش لباس شخصی به سوی ما حمله کردند. ولی مردم باز داشتند به راه پیمایی شان به سوی میدان تجریش ادامه می دادند.
یک مامور لباس شخصی آمد که یک گاز دستش بود و هی کم کم میزد گاز را و می گفت متفرق شید و با هم فاصله بگیرید.
ماها شروع کردیم به سرفه کردن.
ماشین ها باز بوق ممتد می زدند.
چند نفر که لباس پاسدارها تنشان بود با چماق به وسط خیابان رفتند و با لحن بسیار بدی به ماشین ها می گفتند"چرا بوق میزنی عوضی؟مگه عروسی ننته!".
من یک کاغذ در کوله پشتیم داشتم که روش نوشته بودم " ما هستیم".
این کاغذ رو بیرون آوردم و در دستم گرفتم و با صدای بلند فریاد میزدم "ما هستیم ایرانی با غیرت".
مردمی که داخل اتوبوس های خطی در خیابان بودند وقتی ماهارو دیدند و دیدند ماها با علامت پیروزی و دست زدن داریم به سوی میدان تجریش می رویم، آنها هم علامت پیروزی به ما نشان دادند.
با چند نفر دیگر از مردم بلند فریاد می زدیم: " آزادی اندیشه از تو ماشین نمیشه"، " ایرانی با غیرت، حمایت، حمایت!"
وقتی این ها رو شنیدن، خیلی از مردمی که تو اتوبوس خطی بودند پیاده شدند و به ما پیوستند.
چند خانم که پلاکارد "ما هستیم " را در دست من دیدند، آمدند جلو و گفتند "ما هم هستیم" و گفتند "از کانال یک خبری نداری؟"
من فرکانس جدید کانال یک روی ماهواره یوتلست را برایشان نوشتم و بهشان دادم.
یک دفعه نیروهای ضد شورش از پشت سرمان به ما باز حمله کردند و گفتند: "برید اونور خیابون زود باشید".
به همین دلیل مجبور شدم برم اونور خیابون.
خیلی از مردم هم آمدند اونور خیابون.
ولی هنوز جلوی ماموران ضد شورش مردم بودند و داشتند راه می رفتند.
بیشتر جوان ها مجبور شدند بیان اینور خیابان.
من با عصبانیت فریاد زدم "پرچم شیر و خورشید پرچم ملی ماست".
زمانی که این فریاد را زدم، همه مردم به من نگاه کردند و کلی منو تشویق کردند.
برای چند لحظه با مردم ایستادیم و از کسانی که اونور خیابان بودند خواستیم به ما بپیوندند.
من وقتی دیدم تعداد مردم خیلی زیاد است و ماموران لباس شخصی نمی توانند به ما حمله کنند چند بار با صدای بلند گفتم: "جاوید شاه و زنده باد شاهزاده رضا پهلوی" و "می جنگم، میمیرم، میهنم رو پس می گیرم".
با فریاد های من باز مردم شروع کردند به دست زدن.
ماشین ها هنوز هم بوق ممتد می زدند.
یک دفعه لباس شخصی ها با باتوم و چماق خیلی زیاد شدند.
به همین دلیل مردم مجبور شدند کمی از هم فاصله بگیرند.
یک خانم با دخترش در کنار من بود و وقتی دید لباس شخصی ها عین مور و ملخ دارند میان، زود دست منو گرفت و گفت: "اگه خواستن بگیرنت من نمیزارم و میگم پسر منی".
حدودا پنج مامور لباس شخصی با جلیقه پلیس که باتوم و چماق دستشان بود، از پشت داد زدند "هوش بچه وایسا". منظورش به من بود.
من یک لحظه رویم را برگرداندم دیدم پنج نفر غول قد بلند، با ریش های بسیار دراز و بلوز های سفید، که روی شلوارشان انداخته بودند، با باتوم های مشکی رنگ، با قیافه های بسیار بسیار وحشتناک دارند منو صدا میزنن و میخوان منو بگیرند.
دیدم سه نفر دیگه از بسیجی ها که لاغر تر هم بودند اومدند و به پنج اوباش لباس شخصی پیونستند.
تند تند شروع کردن آمدن به طرف من.
یک بسیجی از پشت یقه منو گرفت  و گفت "بیا حرومزاده باهات کار داریم"
اون خانم که دست منو محکم گرفته بود، با جیغ می گفت: "پسرمه، چیکارش دارین؟ داره با من قدم میزنه. ولش کنید، ولش کنید"
مردم نظرشان به سوی ما جلب شد و مردم داشتند به عقب می آمدند، یعنی همان جایی که ما ایستاده بودیم.
بسیجی ها وقتی دیدن مردم با خشم دارن میاند، بلند گفتند: "خانم چرا جیغ میزنی بیخودی؟ زود باشین گورتون رو گم کنین!"
اون بسیجی هم که دقیقا پشت سر من با باتوم ایستاده بود، باتوم رو به سوی سرم گرفت و بعد اون  رو آورد پایین و به سوی کمرم فشار داد و گفت: " زود برو کثافت".
من و آن خانم که دستم را گرفته بود و دخترشان شروع کردیم به راه رفتن. واقعا اگه این خانم نبود، اون اوباش بسیجی غول پیکر اونقدر منو میزدن با باتوم و چماق که میمردم.
چند دختر و پسر جوان آمدند و از آن خانم خواستند هرچه زودتر منو سوار ماشین یا تاکسی کنن و بفرستن از اونجا برم. چون اونها شنیده بودند که یکی از اون غول های بسیجی بیسیم زده بود به بسیجی های بالا و مشخصات من را داده بود که منو با کتک دستگیر کنند.
وقتی من این رو شنیدم، با صدای بلند و با عصبانیت داد زدم: "من رای ندادم و من نیومدم رایمو پس بگیرم. من اومدم کشورمو از دست یک مشت عرب بی شرف پس بگیرم..من اومدم تا برای آزادی کشورم بمیرم!"
جوانها وقتی این را شنیدند، چند بار با صدای بلند فریاد زدند: "زنده باد آزادی!".
به میدان تجریش خیلی نزدیک شده بودیم.
آن خانم خیلی با من صحبت کرد و هرجوری بود من را قانع کرد که سوار ماشین بشم و حداقل برم میدان پهلوی(ولیعصر) یا میدان ونک و انجا برم اعتراض کنم.
یک جوجه بسیجی رو با باتوم و گارد دیدم که ایستاده و داره بستنی میخوره.  با صدای بلند داد زدم: "زنده باد آزادی - زنده باد شاهزاده رضا پهلوی!".
وقتی فریاد منو شنید، واقعا از ترس زرد کرد؛ چون تعداد کثیری از مردم داشتند به سوی میدان تجریش می رفتند.
به میدان تجریش رسیدیم. همه جا مملو از جمعیت مردم بود. البته اوباش لباس شخصی و نیروهای ضد شورش هم قدم به قدم با باتوم و گاز ایستاده بودند.
اون خانم من را سوار تاکسی کرد. خواستم بر دستانش بوسه بزنم، ولی اجازه نداد.
من سوار یک ون تاکسی شدم و به سوی میدان پهلوی حرکت کردم. من وسط نشسته بودم و هر دو طرف من دو خانم نشسته بودند که مامورا نتونن منو ببین و دستگیر کنند.
ترافیک زیادی بود .لحظه ای ون تاکسی به دلیل ترافیک ایستاد. حدودا پنج دقیقه ماشین ها اصلا جلو نمی رفتند – انقدر ترافیک زیاد بود.
ماشین ها شروع به حرکت کردند. در همه جا قدم به قدم اوباش لباس شخصی و نیروهای ضد شورش ایستاده بودند. به راستی حکومت نظامی اعلام نشده بود.
تا میدان پهلوی با تاکسی رفتم. از آنجا هم یک ماشین سوار شدم و به طرف میدان شهیاد راه افتادم. در سر همه کوچه ها نیروهای ضد شورش با باتوم ایستاده بودند.
هوا کم کم داشت تاریک میشد. بعضی از لباس شخصی ها که سر خیابون ها بودند داشتند غذا کوفت می کردند. در بعضی از خیابان های اصلی هم افرادی با لباس سر تا پا مشکی  و جلیقه پلیس تک تیر انداز بودند و با اسلحه تک تیر انداز ایستاده بودند و می خواستند ایجاد رعب و وحشت کنند.
همه خیابان ها شلوغ بود. مردم در تهران واقعا دیروز غوغا کردند. از چندین نفر شنیدم چند دختر و پسر جوان در تجریش به شدت توسط اوباش لباس شخصی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. مردم دیروز بار دیگر ثابت کردن که این آخوندهای ناپاک رو نمیخوان. تا رسیدن به آزادی ایران، هر روز این تظاهرات ادامه داره.
"می جنگیم، می میریم، کشورمون رو پس میگیریم!"

 نوشتۀ: میلاد  جوان ۱۸ ساله – تهران

به دیگران بفرستید
چاپ کنید
این نشانی را ذخیره کنید
   
 
   
 
     دیدگاه شما | نقشه