دیروز در خبرها آمده بود که خرافاتمردی از طایفه ی جهل، به نام آخوند میر حسینی اشکوری تَبَر جهالت را بر گردن درختانی که قرن ها زندگی بخشیدند وُ تراوت، فرود آورده و افاضه فرموده است که برای ریشه کردن خرافات "چهل اصله ی درخت ِ قدیمی مقدس نما در گیلان شناسایی شده که این درختان قطع و چوب آن در امور خیریه استفاده شود".
و امروز در خبرها می خوانیم:
" احداث جاده علي آباد كتول به شاهرود كه 19 کیلومتر آن از جنگل ابر گذر مي كند، یکی از دستاوردهای سفرهای استانی دولت بوده که بودجهای 5 میلیارد ریالی برای احداث آن تخصیص داده شده و در صورت احداث این جاده می بایست حداقل یک میلیون اصله درخت که در میان آن ها درختانی با قدمت چند هزار سال مشاهده می شوند، قطع شود ... در حالی که دمای هوا به سردی گرائیده و باران و برف کشور را فراگرفته، در حادثه ای مشکوک 11 هکتار از این جنگل دچار حریق شده و نابود می گردد."
-----------------
وقتی که دیروز و امروز چنین خبری آمد به گوش
و افتادن درختان کهنسال دیارم آمد به چشم
دگرگون گشتم و دگرگونی خود را فریاد کردم.
این هم فریادم که تقدیم ِ همه ی عاشقان زیبایی، سبزی، خرمی، تراوت، فرهنگ و تاریخ دیارم می گردد.
خبر
بسیار، دردناک بود
چون غم، غمناک بود
گونه ها از اشک، نمناک بود
ترس بود وُ
ترسناک بود
صبح دم بود
آه
چه هراسناک بود
چشمم
هنوز خمار ِ خواب بود
که این فاجعه آمد به چشم
و این ضایعه آمد به گوش
ای کاش
نمی دیدم این ستم
و نمی شنیدم این خبر
و ای کاش نمی بودم در این دهر
آخر، محکومیت ِ درخت بود
آن هم در دادگاهی که فقط بیداد بود
دادگاهی که از صدر تا ذیل خرافات بود
و شگفتا
که آمده بودند خرافات را سر ببرند
ولی اما
خرافات، درختان ِ همیشه صبور و سبز را سر برید
درختانی که صبورانه اکسیژن در شش ها فرو می دادند
و گاز کربنیک ِ مخلوط در هوا را می بلعیدند
درختانی که تراوت جاری می کردند
نسیم می افشاندند
رطوبت می بخشیدند
جوان و شاداب می کردند
سایه بان بودند و سایه می گستردند
ضد فرسایش خاک بودند
آری
افتادن ِ درختان، در پهندشت ِ گیلان ِ جان بود
سر بریدن ِ تراوت در جنگلهای ِ جوان بود
ریشه در آوردن ِ نسیم در گیلان و مازندران و گلستان بود
نابود کردن ِ بوی شبنم در در خنکی ِ صحبگاهان بود
مرگ رطوبت و نفس ِ جنگل و خاک بود
و خاک
که در بدر شده بود
رودخانه قرار نداشت
جویبار بی تاب بود
چمنزار، زار زار پریشان
ستاره
دلش گرفته بود
ماه سرگردان بود
دلم گویی آتشفشانی، در فوران بود
چشمانم تر
از خون، رنگین بود
گریه ی درختان
در این پاییز ِ برگ ریزان
آه
دلم دلم دلم
-----------------
هنوز نسیم ِ خنک کننده ی رقص ِ برگ های درختان ِ دیار ِ یاران را بر گونه ی آتش گون ِ آفتاب زده ام تراوت می نوشم که تکیه بر درخت کهنسال ِ محل ِ بازیمان می دهم.
سراسر میدان ِ بازی را درختان ِ سالیان ِ دراز ِ پایدار، فروتنانه سایه گسترده اند و تراوت ِ دل انگیز ِ عطر ِ نسیم ِ برگ ها را در جان و دل ِ خسته پیکران فرو می نوشانند.
از آخرین باری که به آن درختان کهنسال تکیه دادم، سی و پنج سال می گذرد.
آری:
از هنگامی که در غربت ِ غریب ِ غمگین ِ غرب، غریبانه ناچار به ماندن، اقامت گزیدم، دیگر آن درختان را ندیدم. تا اینکه شنیدم بعد از آن بلوای ِ شوم ِ بهمن، درختان را سر بریدند و ریشه سوزاندند تا خانه ای بنا کنند.
شنیدن چنین فاجعه ای قلبم را تَرَک تَرَک پاره کرد.
جگرم، لخته لخته خون، باران بارید.
و راستی به چه گناهی
ریشه بریده شدند؟
و به چه برهانی
قامت ِ سبزشان را شکستند؟
درختانی که تاریخ ِ کودکی، نو جوانی و جوانی مان را در جای جای ِ جان و جهانشان ثبت کرده بودند.
درختانی که چند نسل را در چند قرن، در سایه سار ِ سایه گستر ِ خود با مهربانی ِ بی ریایشان، در آغوش فشرده بودند.
درختانی که خاطره بودند و حکایت از دوران ِ نیاکان ِ دورمان می کردند؛
که سینه به سینه به ما منتقل شده بود و ما هم با عشقی بی همتا در حالی که در آغوششان تراوت می نوشیدیم، خاطره می شدیم برای نسل ِ بعد.
اما افسوس و دریغ و درد که خاطره های مان را سر بریدند و خاطرات ِ نیاکانمان را ریشه به تَبَر سپردند
دیگر هیچ وقت آن درختان ِ فروتن ِ سالهای ِ خاطره های ِ جوانی مان را نخواهیم دید
دیگر نسیم ِ فرحبخششان را بر گونه های ِ عرق کرده مان، حس نخواهیم کرد
دیگر تراوت و شادابی ِ درختان را در خنکی ِ رقص ِ برگها تماشا نمی شویم
آه لنگرودم
گیلانم
ای جانم

شناسنامه ی شما جنگل است و تراوت
درخت است و سبزی ِ چمن
مگر می شود شما را بی درخت ببینم
مگر می شود جنگلی در شما نبینم
مگر می شود آن درختان ِ پیر که تاریخ شما را حکایت می کند، حس نکنم
نه نه
سالها است که دلم خون است
گویی داس ِ بی رحم گردن ِ مرا ریشه زد
هنوز چشمانم تر است
و هر بار که آن درختان ِد یار ِ غمخوار ِ و یار ِ جوانیمان، در یادم سبز می شود
شبنم ِ اشک از چشمانم، گونه هایم را سیل جاری می کند
غم که یکی و دوتا نیست
از وقتی که جهل و جهالت و جمکران و خرافات حاکم شد
غم و درد و شکنج و خنجر و خون، در دل ها و جان هایمان ویرانه ها ساخته اند
غربت، خود غمی ست جانگداز و طاقت سوز
حال در این سوختن ِ تدریجی، بشنوی که زیبایی را در گونی سیاه پیچیدند و تیغ ِ جهالت بر رُخ ِ زیبا رویان کشیدند و می کشند و پر ِ پروازشان را قیچی کرده اند.
کدام دلی است، فریاد نیاورد که:
آن هنگام، وقتی که صحنه ی دل آزار ِ چهره ی خونین ِ خواهرم رادیدم که خفّاشان ِ شب، چنگال در تن و صورتش کرده بودند تا تمامی جانش را بَدَرَند.
دلم
تَرَک برداشت
جگرم
ز خون پُر شد
و سرشک
ازدریاچه ی چشمانم
جاری
تنم
لرزید
و التهاب
خواب را
از من
دریغ
دست خودم نبود. زیرا خود سالهاست که خونین جگرم.
و درد
در دل ِ دگرگونم
انبار
و غم
در درونم
تلنبار
در همین غم و درد ِ هر روزه بسر می بریم که می شنویم آرامگاه ِ فخر ِ بزرگ ِ بشری را به آب می بندند تا تمدن و فرهنگ نیاکانمان را به زیر آب ببرند.
اینجاست که دل از درد می ترکد و فریاد می زند:
سال هاست که به مظلومیت ِ فرهنگ ِ گوهر آفرین و تمدن ِ سالار ِ فخرگسترین ِ نیاکانمان، با دیده ی تر می نگرم که در دست ِ بی رحم ِ بی مروتان ِ جهل سالاران ِ بی وطن، روزگار سیاه و تباهی را می گذرانند.
یک روز ارّه ی جهل، ستون پایدار ِ تاریخ ِ تخت جمشید را گردن می بُرّد.
روزی سدّی فنا کننده ی تاریخ، بر تنگه ی بلاغی، این هویت ِ تاریخ ِ درخشان ِ هخامنشی می بندند تا تمامی ِ میراث ِ غرور انگیز و سرور آفرین ِ به جای مانده از نیاکانمان را زیر آب ببرند.
و روزی دیگر، ساختمانی بی قواره، در برابر میدان ِ نقش ِ جهان بنا می کنند تا از شکوه وعظمت ِ آن بکاهند و یا تونلی در بناگوش ِ آن حفر می کَننَد تا آن را فرو ریزانند.
و هر روز از پی ِ روز دیگر، چشمان ِ تَرَمان بر جنایت ِ تاریخی ِ دیگری باز می شود که بیل وکلنگ ِ جهالت، بر فرق ِ میراثمان فرود می آید.
اما گویی این درد و غم را پایانی نیست و هماره باید خبری را که جان می دَرَد و جگر را پاره پاره می کند، از این زشت باوران و کپک زدگان ِ اندیشه و دیده و دل، بشنویم که بار دیگر تَبَر ِ جهل را بر گردن زیبایی ها فرود آوردند.

آری:
تالاب ِ دیارم لنگرود را خشک کردند تا زمینش را به قیمت گزاف بفروشند؛
روخانه ی شهرم را از هر چه آلودگی و آشغال و کثافت انباشتند، به گونه ای که روخانه را به مرگ رساندند؛
و امروز خبر ِ سر بریدن درختان و جنگل است که دلهای ِ عاشقان ِ طبیعت ِ سبز را یک پارچه خون گریه آورد.
می گویند مردم ِ خرافات زده به این درختان ِ کهنسال که تاریخ ما را حکایت می کنند و طراوت و نسیم و پاکیزگی به دل و جان ما می پاشند، دخیل می بندند تا شاید شفا یابند.
پس گناهکارند و مفسد فی الارض فی السماء؛
پس باید گردن زده شوند؛
و ریشه بریده شوند؛
می گویم این مردم را چه کسانی خرافات، در دل و جانشان انباشت؟
می گویم این همه " امامزاده " را چه کسانی در جای جای ِ وطنمان برپا کردند؟
می گویم چاه ِ جمکران ها را چه کسانی حفر کندند؟
چه کسانی در دور افتاده ترین آبادی ها، خرافات را در دل و ذهن ِ مردم ِ محروم ِ وطن پُر کردند و می کنند؟
چه کسانی مردم ِ محروم ِ وطن را این چنین خوار و ذلیل ساختند که به درختان پناه ببرند؟
چرا درختان را سر می بُرید و ریشه می زنید؟
بروید " امامزاده " هایی که تولید خرافات می کنند، ویران کنید تا هم خرافات از بین برود و هم وطن از این آلودگی، پاکیزه گردد.
گور خودتان را گم کنید تا خرافات از وطن ریشه کن شود!
شماها هستید که خرافات سالارید و خرافات پرورش می دهید؛
پس اگر گردنی باید زده شود، گردن شما هاست که از صدر تا ذیل خرافات می بارید.
راه حل خرافات زدایی، سر بریدن درختان نیست که زیبایی می گسترانند و طراوت و نسیم جاری می کنند؛ بلکه ویران کردن پایگاه های شما است که در جای جای وطن قارچ وار رویده اند.
راه حل خرافات زدایی این است که:
تَبَر را از گردن درختان ِ دیار برگیرید و بر فرق خودتان فرو آورید که انباشته از جهل و خرافات است.

نوشتۀ: دکتر احمد پناهنده – آلمان
وبلاگ نویسنده:
www.apanahan.blogfa.com
نشانی رایانامه (ای میل) نویسنده:
a_panahan@yahoo.de